نامه ی سوم
به اتحاد جماهیرمان که دارد تکه تکه می شود
(( و جهان از هر سلامی خالی ست ))
نمی دانم کدام نقطه اشتباه شد که هر روز دارم از کلمات دیگری سر در می آورم ، کجا نگاه نکردم که خیابان دارد طور عجیبی به پر و پایم می پیچد . نخواسته ام که بدانید این صورت تکه پاره آشنای چقدر دیوار است که اینطور خیره مانده به سفیدی کاغذ و نمی داند کجا بایستد. از گریه های موروثی این زن کدامتان با خبرید ، از ارگ نیمه ویرانی که خودش را هر شب توی گودالی از کلمه دفن می کند و هر صبح کسی ورقها را بیرون می کشد و ... مگر چقدر می شود چشم دراند و از دایره بیرون نزد ؟! این روزها با سکوت آشنا ترم تا با شما که آشنای سال های من اید . این روزها که محاصره ام کرده اید و مدام سنگ می زنید و من نمی دانم به کجا باید پناه ببرم از این همه تیرگی . حس می کنم گم شده ام ، صدایم گم شده است میان دهان هایی که فقط می گویند و اصلاً نمی شنوند . پریشانم ! هی نگاه می کنم به پشت سرم و سایه می تراشم از دیوارها . پر شده ام از نگاه آدم هایی که چطور از پله ها بالا دویده ام تا درها بسته نمانند . نمی بینند که نفس کم آورده ام و بریده ام از شدت انگشتانی که نشانم می دهند و یادشان نمی آید که شانه خالی کرده اند و رفته اند ، از آنها که دارند شانه خالی می کنند از تقویم گریه ها و خنده ها ، از تاریخ دلتنگی هاشان که بودم همیشه ، هر روز ، پای حرف هایی که جانم را تنها تر می کرد که نمی خواستم خیالم خالی باشد از حکومت دوست . من زنده ام که مؤاخذه شوم . زنده ام که زلزله ها را به گردن بگیرم و چاک چاک شوم . می خواستم دلتنگی کنم برایتان اگر نبودم ، اگر نبودید . می خواستم از این روزگار نفرین شده کنار هم جان سالم به در ببریم اما انگار کسی نقطه ها را جا به جا کرده است . انگار بادهای موسمی کار خودشان را کرده اند که اینطور تکه هایم را به دندان گرفته اید و نمی دانید من تحت حمایت بادها هستم . من از کنار دیوارهای اربابی با زانویی تیرخورده آمده بودم که بگویم : بترسیم از کلمات وقتی که تیغ می شوند و بریده بریده می خواهندمان و حالا من ترسیده ام ، ترسیده ام که لکنت دارد تاریخ بیقراری هایمان را به حرف و حدیث می کشاند .
" به یاد آر
تاریخ ما بیقراری بود "
2/5/89
نامه ی دوم

می شنوی؟ این صدای سنج و دمام جنوب توست که پیچیده توی سرم و دارد تمام ورقها را یکی یکی بیرون می کشد.
من زیر خمسه خمسه ی کلمات و نگاه ها ایستاده ام، زیر ابروهایی که فخر می فروشند و نمی دانند زمین گردش بی تابش را از واژه های گداخته ی شاعرها وام می گیرد. من زیر خمسه خمسه ها ایستاده ام و دوام آورده ام مثل ِ اهواز ِ تو که ایستاد و دوام آورد، مثل کارون که دشتی می خواند و دوام می آورد...
اصلا بازی ِ قشنگی نیست که آدم را بگذارند توی پنج دری ها و خودشان را از پشت بام فراری بدهند. من توی "خانه ی عامری ها" گیر افتاده ام. توی حیاط های ممنوع و درختان قاجاری اش و نمی دانم چه وقت اتفاق می افتد. شاید این آخرین ضربه ها باشد:
"پاره سنگ بخور ای زن / پهلو به پهلو شو / و از گدازه ی دستهایش نترس..."
من نمی ترسم نه از گریه های پشت تلفن، نه از چشمهایی که خیانت می کنند و راست راست توی خیابانها راه می روند، نه از این نامه ها که روسری خونی ام را نشانت می دهند و تو نمی دانی پاره سنگ خوردن و نترسیدن چه اندوه شکوهمندی ست. نمی دانی که "شب بود و چکمه های نظامی / و زن که مسئله ای نیست / مثل لکه ی جوهر، دیوانه شد..."
این جنون را به دیوارهای ایران بگو، به آجرهایی که هر روز نفس های زن را بریده تر می خواهند، بگو که بادگیرها سربازان خوبی نبودند...
و این منم شقیقه ای که گلوله هایش را دوست دارد و تو چه می دانی که اینهمه سال قدم زدن توی خیابانهایی که برده ات می خواهد، نشستن میان آدمهایی که تنها ترت می کنند، اینکه فقط بگویند بنویس، از روی دست ما بنویس... و اینطور فراموش خانه ها ساختند از روح ِ زن، اینهمه نادیده گرفتن ها کجای تاریخ این خراب آباد نوشته شد؟
دیگر این چشمها گریه نمی فهمد یعنی چه؟ فقط به دورها خیره می شود و یادش می آید که خداحافظی نکرده و رفته است، که شکافتن این همه قبر به مردنش نمی ارزد. یادش می آید که " یه چیزایی به هرکدوم از پره هام ویلونه" که "پنکه فاتحه نه بلده" که دوباره آمده ام جنوب کنار نخل موهایت باشد که " از این جغرافیا بیرونم نکنی" و من که آرام نمی شوم دیگر و من که تکه هایم را روی ریل قطارها جا گذاشته ام را کنار مویه های بختیاری ات پناه دهی.
معصومه داوود آبادی
29 / 2 / 1389
اراک
نامه ی اول
برای خواندن متن کامل نامه روی ادامه مطلب کلیک کنید

