من از مرگ های دسته جمعی خوشم می آید

نامه های معصومه داوودآبادی

نامه ی سوم

به اتحاد جماهیرمان که دارد تکه تکه می شود                                                  

(( و جهان از هر سلامی خالی ست ))                                                                                 

نمی دانم کدام نقطه اشتباه شد که هر روز دارم از کلمات دیگری سر در می آورم ، کجا نگاه نکردم که خیابان دارد طور عجیبی به پر و پایم می پیچد . نخواسته ام که بدانید این صورت تکه پاره آشنای چقدر دیوار است که اینطور خیره مانده به سفیدی کاغذ و نمی داند کجا بایستد. از گریه های موروثی این زن کدامتان با خبرید ، از ارگ نیمه ویرانی که خودش را هر شب توی گودالی از کلمه دفن می کند و هر صبح کسی ورقها را بیرون می کشد و ... مگر چقدر می شود چشم دراند و از دایره بیرون نزد ؟!     این روزها با سکوت آشنا ترم تا با شما که آشنای سال های من اید . این روزها که محاصره ام کرده اید و مدام سنگ می زنید و من نمی دانم به کجا باید پناه ببرم از این همه تیرگی . حس می کنم گم شده ام ، صدایم گم شده است میان دهان هایی که فقط می گویند و اصلاً نمی شنوند . پریشانم ! هی نگاه می کنم به پشت سرم و سایه می تراشم از دیوارها . پر شده ام از نگاه آدم هایی که چطور از پله ها بالا دویده ام تا درها بسته نمانند . نمی بینند که نفس کم آورده ام و بریده ام از شدت انگشتانی که نشانم می دهند و یادشان نمی آید که شانه خالی کرده اند و رفته اند ، از آنها که دارند شانه خالی می کنند از تقویم گریه ها و خنده ها ، از تاریخ دلتنگی هاشان که بودم همیشه ، هر روز ، پای حرف هایی که جانم را تنها تر می کرد که نمی خواستم خیالم خالی باشد از حکومت دوست . من زنده ام که مؤاخذه شوم . زنده ام که زلزله ها را به گردن بگیرم و چاک چاک شوم . می خواستم دلتنگی کنم برایتان اگر نبودم ، اگر نبودید . می خواستم از این روزگار نفرین شده کنار هم جان سالم به در ببریم اما انگار کسی نقطه ها را جا به جا کرده است . انگار بادهای موسمی کار خودشان را کرده اند که اینطور تکه هایم را به دندان گرفته اید و نمی دانید من تحت حمایت بادها هستم . من از کنار دیوارهای اربابی با زانویی تیرخورده آمده بودم که بگویم : بترسیم از کلمات وقتی که تیغ می شوند و بریده بریده می خواهندمان و حالا من ترسیده ام ، ترسیده ام که لکنت دارد تاریخ بیقراری هایمان را به حرف و حدیث می کشاند .

" به یاد آر

تاریخ ما بیقراری بود "                                               

    2/5/89 

 

  
نویسنده : معصومه داوودآبادی ; ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٦
تگ ها :